|
کمند محبّت درباره وبلاگ گفتم شبی به مهدی، بردی دلم ز دستم من منتظر به راهت، شب تا سحر نشستم گفتا چه کار بهتر، از انتظار جانان من راه وصل خود را، بر روی تو نبستم گفتم دلم ندارد، بی تو قرار و آرام من عقده ی دلم را ، امشب دگر گسستم گفتا حجاب وصلت، باشد هوای نفست گر نفس را شکستی، دستت رسد به دستم گفتم ببخش جرمم، ای رحمت الهی شرمنده تو بودم، شرمنده تو هستم گفتا هزار نوبت، از جرم تو گذشتم اعمال تو بدیدم ، چشمان خود ببستم اما مباش نومید ، از خانه امیدم من کی دل مُحبِّ شرمنده را شکستم آرشيو وبلاگ مطالب اخير نويسندگان ۱۳۸٩/٥/۱٢ :: ۱۱:٢٦ ب.ظ :: نويسنده : مُحبّ
یوسف فاطمه بیا...
روی ترا به هر طرف دیده ام و ندیده ام لاله زباغ عارضت چیده ام ونچیده ام
تا به تو دل سپرده ام خون زدو دیده خورده ام بار فراغ برده ام ، زخم زبان شنیده ام
هر که گلی زد از بلا، وای به من که بر ملا در طلب ولای تو ، ناز بلا کشیده ام
تیر محبت ار زنی ، بر دل من بزن که من زخم تو را به قیمت پاره دل خریده ام
گر تو عنایتی کنی طایر عرشی تو ام ور تو اشارتی کنی صید به خون تپیده ام
خنده نما به گریه ام، تیر بزن به سینه ام دست بشوی به خون دل، پای بنه به دیده ام
کاش سرم جدا شود ، در قدمت فدا شود بلکه ز مرحمت نهی ، پا به سر بریده ام
وارث کل انبیا ، یوسف فاطمه بیا بیا که از فراغ تو من چو کمان خمیده ام موضوع مطلب : امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف / شعر انتظار موضوعات پيوندها
صفحات وبلاگ |
||