|
کمند محبّت درباره وبلاگ گفتم شبی به مهدی، بردی دلم ز دستم من منتظر به راهت، شب تا سحر نشستم گفتا چه کار بهتر، از انتظار جانان من راه وصل خود را، بر روی تو نبستم گفتم دلم ندارد، بی تو قرار و آرام من عقده ی دلم را ، امشب دگر گسستم گفتا حجاب وصلت، باشد هوای نفست گر نفس را شکستی، دستت رسد به دستم گفتم ببخش جرمم، ای رحمت الهی شرمنده تو بودم، شرمنده تو هستم گفتا هزار نوبت، از جرم تو گذشتم اعمال تو بدیدم ، چشمان خود ببستم اما مباش نومید ، از خانه امیدم من کی دل مُحبِّ شرمنده را شکستم آرشيو وبلاگ مطالب اخير نويسندگان ۱۳۸٩/٧/۱٦ :: ۳:۳٠ ب.ظ :: نويسنده : مُحبّ
آیا شود که بیایی؟ آیا شود که روی ماه تو را ببینم؟ آیا شود که این کام تشنه من به حضور گوارایت سیراب شود؟ و روح سرگشته من به دیدارت، به نگاهت آرام گیرد؟
آیا شود که ببینمت و ببینی مرا، و من به دورت طوافت کنم، گردت بچرخم و به قربانت روم، بر خاک قدمت بوسه زنم، صورت بر قدمهایت بگذارم...
دلم بی تو آرام و قرار ندارد امروز می خواهم عقده دلم بگسلم
کاش می شد بدانم که کجایی؟ ودر کجای این کره خاکی اقامت داری؟
می ترسم بمیرم و تمام شود این عمر ناقابل من، اما حتی یک بار و یک لحظه هم، جمال دل آرایت را نبینم؛ آخر من که جز این عمر ناقابلم سرمایه ی دیگری ندارم، و همین یک بار را بیشتر فرصت ندارم... چون به پستی خودم واقفم، می دانم که در سرای دیگرنیز، راهی به تو نخواهم داشت، مگر عنایتی شامل حالم شود،
من هم مانند آن پیرزن مصری، دل سوراخ سوراخ و سیاه خود را به دست گرفته ام و همراه عمر ناقابلم، آمده ام به خریداری تو ای یوسف زهرا سلام الله علیهما.
دلم می سوزد، که دیدار تو حتی در این دوران غیبت، میسر شد برای عده ای ، اما، میسر نشد برای من، چون من حقیر، لایقش نبودم...
دوست داشتم می زدم بیرون از این شهر ویران، دل به صحرا می سپردم، می رفتم جایی که کسی نباشد، خدا باشد و من می نشستم و آنقدر گریه می کردم، مویه می کردم، زجه می زدم و التماس می کردم به خدا که شاید، شاید لحظه ای رخ زیبایت را برایم بنمایاند...
خدای من، باز جمعه دیگری آمد و از یارم خبری نشد،
ای یار دیرینه من، با همه دوریم ازتو، بازهم دلم هوای تو را دارد...
سرور من به آن لحظه ای که حبّت را در دلم نهادی، و مرا مُحبّ خودت کردی، قسمت می دهم، که مرا نائل دیدارت کنی...
آخر می دانی... من که ترا نمی شناختم، من که لذت حبّت را درک نکرده بودم، من به دنبالت نیامده بودم، این تو بودی که حبّت را به دلم افکندی، قلبم را نوازش کردی، روحم را به وجودت آرام کردی،
در لحظه های سخت عمرم تنها پشت و پناهم شدی، و هربار که ترا فراموش کردم و دست از دستت بیرون کشیدم، و خودرا به پرتگاه هلاکت افکندم، این تو بودی که پدری کردی، مادری کردی، سروری کردی، و دوباره از گردباد بلا نجاتم دادی، دستم را گرفتی، بلندم کردی ، به سوی خدایت هدایتم کردی؛ پس من، به خود نیامده ام، تو بودی که مرا به سمت خودت کشاندی...
ومن میدانستم که لیاقتت را ندارم و می دانم که لیاقت محبّتت را ندارم، اکنون هم می دانم که لیاقت دیدارت را ندارم...
اما چه کنم که دلم ترا می طلبد... من تشنه تو ام...
گاهی به خود می گویم: حیا نمی کنی که چنین گستاخی؟ تو با این همه روسیاهی، با این همه جرم و گناه، و با این همه بی مهری، چطور می خواهی چشم در چشم مولای عالم بیاندازی؟!
اما دلم می گوید: مولای من مهربان است، همیشه و همیشه آغوشش به رویم باز بوده و هست. می گوید: یاد ندارم لحظه ای را که روی خود را به سویش کرده و صدایش کرده باشم، اما عنایت و توجّهش را ندیده باشم. نشد که لحظه ای بخوانمش، دردم را بگویم و مرا آرام نکند...
مولای خوبم دلم ترا می طلبد، هرچند که عقلم فریاد می زند لیاقتت را ندارم...
فقط یک بار، اگر شود یک بار هم ترا ببینم، کام خود را از این دنیا برده ام...
کاش قبل از این که جان از تنم بیرون رود، روی منورت را ببینم، کاش وقتی که ترا دیدم، جان از تنم بیرون رود و از شوقت دیدارت بمیرم؛
آیا شود که در این باقی عمرم، ترا ببینم؟!! و هستی خود را به پایت بریزم!!!....
اللهم أصلح عبدک وخلیفتک بما أصلحت به أنبیاءک ورسلک ، وحفه بملائکتک ، وأیده بروح القدس من عندک ، واسلکه من بین یدیه ومن خلفه رصدا یحفظونه من کل سوء ، وأبد له من بعد خوفه أمنا یعبدک لا یشرک بک شیئا ، ولا تجعل لاحد من خلقک على ولیک سلطانا ، واذن له فی جهاد عدوک وعدوه ، واجعلنی من أنصاره إنک على کل شئ قدیر (١)
١-المصباح : 256 ؛ بحار الأنوار: ج 86 - ص 251.
موضوع مطلب : امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف / انتظار ۱۳۸٩/٥/٧ :: ۱٠:٥٥ ق.ظ :: نويسنده : مُحبّ
عبور
تمام راه ظهور تو با گنه بستم دروغ گفته ام آقا که منتظر هستم
کسی به فکر شما نیست راست می گویم دعا برای تو بازیست راست می گویم
اگرچه شهر برای شما چراغان است برای کشتن تو نیزه هم فراوان است
من از سرودن شعر ظهور می ترسم دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم
من از سیاهی شب های تار می گویم من از خزان شدن این بهار می گویم
درون سینه ی ما عشق یخ زده آقا تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا
کسی که با تو بماند به جانت آقا نیست برای آمدن این جمعه هم مهیا نیست
سیّد امیرحسین میرحسینی، برگ سبز تحفه درویش، ص15 موضوع مطلب : امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف / انتظار موضوعات پيوندها
صفحات وبلاگ |
||