|
کمند محبّت درباره وبلاگ گفتم شبی به مهدی، بردی دلم ز دستم من منتظر به راهت، شب تا سحر نشستم گفتا چه کار بهتر، از انتظار جانان من راه وصل خود را، بر روی تو نبستم گفتم دلم ندارد، بی تو قرار و آرام من عقده ی دلم را ، امشب دگر گسستم گفتا حجاب وصلت، باشد هوای نفست گر نفس را شکستی، دستت رسد به دستم گفتم ببخش جرمم، ای رحمت الهی شرمنده تو بودم، شرمنده تو هستم گفتا هزار نوبت، از جرم تو گذشتم اعمال تو بدیدم ، چشمان خود ببستم اما مباش نومید ، از خانه امیدم من کی دل مُحبِّ شرمنده را شکستم آرشيو وبلاگ مطالب اخير نويسندگان ۱۳۸٩/٦/٢٧ :: ۱٠:٢٦ ب.ظ :: نويسنده : مُحبّ
امروز دلم هوای تو کرده یا امیرالمؤمنین؛ هوای صحن و سرایت، و هوای ایوان طلایت؛ هوای گنبد عظیمت؛ و هوای پنجره های ضریحت؛
مولای خوبم! دلم می خواست من کبوتری بودم و از همین جا و در همین لحظه، به سویت پر می کشیدم، بالهایم را می گشودم، و گنبد زردت را در آغوش می گرفتم، و سینه پردردم را به آن می مالیدم، سپس بر می خواستم و بر زمین صحنت می نشستم، با بالهای کوچک خود زیر پای زائرانت را جارو می کردم ... دوست دارم هم اکنون نزد تو بیایم، و صورتم را بر مرمر های زمین کنار ضریحت بمالم و اشک بریزم و حرمت را با سرشک خود بشویم...
کاش می شد مولایم که به خانه ات، به نجفت بیایم، بیایم و روی زیبایت را ببینم! می شود؟ آیا می شود مولایم؟! آیا می شود که نگاهت کنم؟! ترا ببینم و حسرت تمام این سالها را التیام ببخشم و با حرص ولع هرچه بیشتر، لحظه لحظه های نگاهت را در وجودم ذوب کنم. امانه! مگر می شود تو نگاهم کنی و قدرت داشته باشم که من هم نگاهت کنم؟! من که می دانم که هستم، و چه کردم؛ پس وقتی ترا ببینم، همه وجودم شرم می شود، آب می شوم، و منی که تمام عمرم را به یک نگاه تو می دادم، با دیدنت دیگر می خواهم در زمین فرو روم، فرو روم از شرم، شرم از حضور تو... از اینکه اینقدر روسیاهم، از اینکه یک عمر نامت را یدک کشیدم، ولی بارها و بارها حرمت نامت را نگه نداشته و دلت را شکستم... بارها و بارها از تو کسب آبرو کردم، اما آبروی شیعیانت را بردم... در مسلک مریدانت رفتم، عزّت گرفتم، اما در قلب سیاه و نفسِ پلیدم چه می گذشت فقط خدا می داند و شما! مولا و محبوب من! کاش می شد من حقیر دو زانو در محضرت، روبرویت بنشینم... نه! نه، آرام نمی گیرد این دلم! می گویم کاش می شد سر به زانویت بگذارم، تو دستت را بر سرم بکشی، و نوازشم کنی؛ باور کن، باور کن مولای من، من هم مثل یتیمان کوفه یتیمم و حسرت نوازشت را دارم. دست بر سرم بکش و نوازشم کن و مرا فرزند خودت خطاب کن. باور کن که من با همه ی بی حیاییم، همیشه و همیشه، آرزو داشتم فرزند تو باشم؛ آرزو داشتم هیچ کس را نداشته باشم، هیچ نباشم، اما فقط یکی از یتیمان کوفه باشم که تو به دیدارش می رفتی و در آغوشت می گرفتی و نوازشش می کردی. مولای خوبم، گرمای محبّت دست پدریت، روحم را به پرواز در می آورد... مولایم، قلبم شکسته، و روحم خسته، خسته از خودم، و از این زمانه... از یتیمیم دلم شکسته؛ خب من چه کنم؟ تو به من بگو چه کنم؟ مولایم، من حتی از یتیمان کوفه هم یتیم ترم، من سالهاست که پدرم را گم کرده ام... نه خبری و نه نشانی از او دارم، حتی روی ماهش را هم ندیده ام... حسرت دیدارش وجودم را می آزارد؛ آرزو دارم او را ببینم، و روزی که او را دیدم، خاک پایش را ببوسم و بر دیده ام بگذارم... جانم به قربانش؛ مولای خوبم، به پدرم بگو که من با همه بی شرمی ام، همیشه شرمسار وجودش بوده ام...
به او بگو که من حقیر هم آرزوی ظهورش را دارم، هرچند که می دانم برای آمدنش هیچ نکردم، و هیچگاه مهیّا نبوده ام... مولایم یا امیرالمؤمنین، تو از خدا بخواه که پدرم برگردد ، از خدا بخواه که به دعای دل شکسته ات، این غم دوران ها پایان گیرد، و عدالت گستر عالم، عدل و داد را برپا کند، و روزگار رهایی فرا رسد؛ از خدا بخواه که بیاید، و حقوق غصب شده شما و مادرش زهرای مرضیه را باز پس گیرد، و انتقام محسنت را از قاتلانش بگیرد...
اللّهمّ عجّل لولیک الفرج موضوع مطلب : امیرالمؤمنین علیه السلام موضوعات پيوندها
صفحات وبلاگ |
||