کمند محبّت
درباره وبلاگ
مُحبّ

گفتم شبی به مهدی، بردی دلم ز دستم من منتظر به راهت، شب تا سحر نشستم گفتا چه کار بهتر، از انتظار جانان من راه وصل خود را، بر روی تو نبستم گفتم دلم ندارد، بی تو قرار و آرام من عقده ی دلم را ، امشب دگر گسستم گفتا حجاب وصلت، باشد هوای نفست گر نفس را شکستی، دستت رسد به دستم گفتم ببخش جرمم، ای رحمت الهی شرمنده تو بودم، شرمنده تو هستم گفتا هزار نوبت، از جرم تو گذشتم اعمال تو بدیدم ، چشمان خود ببستم اما مباش نومید ، از خانه امیدم من کی دل مُحبِّ شرمنده را شکستم

نويسندگان
۱۳٩٠/۱٢/٢٤ :: ٩:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مُحبّ

 

تنها جایی که تو کل دنیا آرامش واقعی رو احساس کردم وقتی بود که دستم تو دستای تو بود.

 

بابای مهربونم، می شه همیشه دستم تو دستای تو باشه؟!....

 

حتی اگه ...

 

شرمندتم..................



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/۱٢/٢٢ :: ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مُحبّ

 

چقدر آروم خوابیده!...

خوب نگاش کن...

آخی!!!....

نگاش که می کنم دلم می سوزه!

با خودم می گم:

خدایی علی اصغر هم باید به همین راحتی می خوابید،

اما ...

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/۱٢/٢٠ :: ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مُحبّ

 

امروز بیش از هر روز دیگر، دلتنگ شمایم یا علی بن موسی الرضا

آروزی صحن و سرایت را دارم، آرزوی مشهدالرضایت،

دلم می خواهد به سمت بارگاه ملکوتی ات بیایم، آهسته آهسته قدم بردارم و زیرلب زمزمه کنم:

سبحان الله والحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر

مقابل اذن دخول نصب شده بر ورودی حرم بایستم،

و شهادت دهم تو مرا می بینی و صدایم را می‌شنوی

تو سلامم را پاسخ می گویی...

که خدا محجوب کرد گوش مرا از صدای دلنوازت...

ولی باب مناجات لذیذ و جان نواز تو را برایم باز نموده است...

دوست داشتم هم اکنون مقابل گنبد طلایی زیبایت بایستادم و نگاهی به بارگاه ملکوتیت بیاندازم و بگویم:

یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا ۖ إِنَّ اللَّـهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ

آرام آرام داخل شوم،

لحظه لحظه به تو نزدیک تر شوم، و صدای تپش قلبم را در هیاهو و ازدحام جمعیت بشنوم.

مقابل ضریحت بایستم و به مغزم فشار بیاورم که چیزی بگویم،

اما گویی همه چیز پاک شده !

ذهنم خالی است،

فقط یک جمله:

دلم برایت تنگ شده آقا دلم تو را می خواهد!...

همه وجودم غرق محبّتت می شود، و قلبم احساس می کند لذت ارتباط با امام را....

 

به یک چیز فکر می کنم :

چقدر زیباست سخن گفتن با امام، چقدر عزیز است در محضر معصوم بودن، و با خود می گویم:

 

ای خدا، چه روزگار بدی است روزگار ما، آخر تا به کی ما محرومیم از حضور در محضر اماممان، تا به کی طعم شیرین نگاه به قد و قامت حجّت تو را نچشیم، پس کی چشمان تشنه ی ما به نگاهی سیراب می شود؟!!!

کی به دورش حلقه می زنیم؟!!!

کی از آب گوارای وجودش می نوشیم، و عطش جان تشنه ما رفع می شود؟!!!

خوشا بحال سلمان ها، مقداد ها،

خوشا بحال قنبر،

خوشا بحال فضه...

چقدر حسرت حالشان را خورده ام...

خدایا فقط تو می دانی که صبح و شب با امام بودن یعنی چه؟!!!

 

می دانم که در این دوران غیبت سدّ راه وصل امامم، جز گناهانم نیست، پس در این غروب جمعه به خاطر آن منتَظر ، نظر لطفی به حالم بکن، دل خسته ی مرا به انتظار حقیقی مولایم درمان کن،

تنهاییم را با مهدی ات پر کن،

بندگی کردن به من بیاموز،

و بیاموز که در این دوران غیبت و غربت، دلم جز به دور مهدی ات، دور هیچ کس نگردد، و جای خالی کسی جز او را احساس نکند...

کاری کن که من نیز به خیل منتظرین واقعی حضرتش بپیوندم...

 

اللهم عجّل لولیک الفرج



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/۱٢/۱۸ :: ٩:۱٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مُحبّ



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٢/٢٧ :: ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مُحبّ

می شنوی باز هم صدای ندبه و ناله می آید. می شنوی باز هم از بقیع نوای محزون زنی می آید. بانویی عزادار با چادری خاکی پیش روی قبرستان نشسته، نوحه می خواند و می گرید ؛ می گرید و می گریاند. این کار هر روز اوست. می گویند نامش فاطمه است.

اما خواست خودش بود که او را فاطمه صدا نزنند. آخر دیگر تاب نگاههای غریبانه ی زینب و بغض های فروخورده حسنین علیهم السلام را زمانیکه نام مادرشان را می شنیدند، نداشت. او افتخار می کرد به کنیزی فاطمه سلام الله علیها و خدمتگزاری فرزندان فاطمه سلام الله علیها.
او را سالهاست که ام البنین می نامند. اما گویی این اسم را هم دوست ندارد. می شنوی، می شنوی چه می خواند؟

تدعونی ویک ام البنین

تذکرینی بلیوث العرین

کانت بنون لی ادعی بهم

و الیوم اصبحت و لا من بنین

مرا پس از این ام البنین مخوانید،

زمانی که مرا به این نام می‏خوانید، دلم آتش می‏گیرد.

زمانی پسرانی داشتم که بخاطر آنها مرا ام‌البنین می خواندند،

اما اینک صبح کردم و پسری ندارم.

می گویند چهار پسر داشته: عباس، عبدالله، جعفر و عثمان. عباس پسر بزرگش بود.

عباس را می شناسی؟ همان جوان رشید ماه چهره؛ فرزند اسد الله؛ دلاوری که شجاعت را از پدر و ادب را از مادر به ارث برد. اما چه بر سر پسرانش آمد؟

می گویند روزی قاصدی به مدینه آمد تا از کاروان اباعبدالله علیه السلام به مردم خبر دهد.او که در میان جمعیت بود، پرسید: از حسین علیه السلام خبر بده.

قاصد او را شناخت و گفت: خدا به تو صبر دهد که عباس تو کشته شد. او دوباره از اباعبدالله علیه السلام پرسید. قاصد خبر شهادت سه فرزند دیگرش را به او داد.

اما او دوباره تکرار کرد: از حسین علیه السلام خبر بده. فرزندان من و آن چه در زیر آسمان است، فدای حسین علیه السلام باد.

و چون قاصد خبر شهادت امام حسین علیه السلام را به او داد، صیحه ای کشید و گفت: رگ قلبم را گسستی! و سپس صدا به ناله و شیون بلند کرد.

او را از کشته شدن پسرانش خبر دادند و او از حسین می پرسید.

آری، او خود را کنیز حسین می دانست و فرزندانش را غلامان حسین پرورد و چنان رسم ادب را به آنان آموخت که گلهای زهرا سلام الله علیها را "برادر" نه که " مولا" خطاب می کردند.

او شیربچگانش را برای دفاع از ولایت تربیت کرد و با اهدای فرزندانش و قربانی کردن آن ها در راه آرمان های حسین علیه السلام در راه خداوند جهاد کرد.

می شنوی، بازهم نوحه می خواند:

یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد

و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد

انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید

ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد

لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد

ای کسی که فرزند رشیدم عباس را دیدی که همانند پدرش بر دشمنان تاخت،

فرزندان حیدر همه شیران بیشه شجاعتند.

شنیده ام عباس، با دست های بریده، با صورت به زمین افتاده.

اما پسرم! می دانم که اگر عمود آهنین بر سرت نمی کوفتند و شمشیر در دست می داشتی، هیچ کس یارای نزدیک شدن به تو را نداشت.



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/۱/۳۱ :: ٩:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مُحبّ

واپسین لحظات  دیدار با ریحانه ی پیامبر...

این دیگر دیدار آخر است،

چه پاک و پاکیزه و مطهره ،

 چگونه می خواهد گُلش را به خاک بسپارد ؟

یا نه! بهتر بگویم، جانش، روح و ریحانش را به خاک می سپارد.

امان از دل حیدر؛

حزن و اندوهش وصف ناشدنی است و هیچ قلمی توان بیانش را ندارد...

می فرماید:

ای زمین، امانت خود را به تو سپردم، این دختر رسول خداست؛

بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله و باالله و علی ملة رسول الله محمد بن عبدالله،

ای صدیقه ترا به کسی تسلیم کردم که از من به تو سزاوار تر و شایسته تر است و راضی شدم برای تو آنچه را که خدای تعالی برای تو راضی شود.

آن زمان که غسلش می داد و کفن می کرد، جسم نازنین صدیقه طاهره در مقابل دیدگانش بود، اما حالا دیگر زهرایش از نظر غائب شده؛

اکنون وقت آن رسیده که فاتح خیبر، درد و الم و اندوه فراغ را خوب دریابد...

به گمانم سخت ترین لحظات عمرش بوده،

مشتی از خاک به روی قبر ریخت و آرزو کرد که کاش خود مرده بود:



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :
۱۳٩٠/۱/۳ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مُحبّ

 

گفتم وقتی بهار شود، و زمین جامه سبز بپوشد، من هم به نفس باد بهاری سبز خواهم شد...

نوروز که بیاید، من نیز خانه ی دلم را آب جارو خواهم کرد، اما...

اما روز نو شد و من جاماندم از کاروان بهار!

کنج کنج دلم تپه تپه خار و خاشاک دنیا جا خوش کرده، پنجره را آنقدر غبار گرفته که دیگر نوری به درونش نمی تابد...

بهار شد ولی در این دل من جایی برای تو نیست که من خانه خود را برای مهمان مهیا نکرده ام

همچنان مانده ام در زمستان سرد و تاریک نفس، اسیر و مبتلا...

می دانم که نمی توانم به کلبه آلوده ام دعوتت کنم،

اما تو ربیع الانام و نضره الایامی...

 ...پس همانگونه که بهار بر درختان خشکیده می دمد و جان تازه بر تن درخت می پوشاند، تو نیز با نفس مسیحایی ات بر این دل یخ زده و کلبه غبار آلودم بدم، که نور وجدت وجود مرا نیز فرا بگیرد...

که شاید، شاید بانفس روح بخش تو ، ویرانه من نیز آباد شود و شوم آنجایی که پذیرای قدوم مبارکت باشد!...

 



موضوع مطلب :
۱۳۸٩/۱۱/٢٤ :: ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مُحبّ
بسم رب المهدی علیه السلام
به درک رفتن بانی بدعت و برهم زننده ی دین و ملت، و شیطان امّت،کلب ابن کلاب عمربن الخطّاب الکذّاب، علیه اللعنة و العذاب الی یوم الحساب را خدمت قلب عالم امکان حضرت صاحب الامر حجّةبن الحسن العسکری روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه فدا و شیعیان و محبین حضرتش خصوصا شما دوستان تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

اللهم العن الشقی الاعظم، و الملحد المشرک المجتذم، رئیس اهل الظّلم، عدوّ الله و عدوّ الولیّ، الملعون با نّصّ الجلیّ،غاصب حقّ ابی تراب، باعث ایجاد النّار و العذاب، مخرّب المسجد و المحراب، فرعون امّة شافع یوم الحساب، المحروم من الحسنات و الثّواب، مردود الأعمال و الأداب الظّالم عند اولی الألباب، الکافر فی جمیع الکتاب، المعذّب بجمیع العقاب، المخاطب بکلب السّقر، الکذّاب الفاجر، المرتدّ المرتاب، المخلّد فی غضب الملک الوهّاب، عمر بن الخطّاب، علیه اللّعنة و العذاب




التماس دعای بسیار برای فرج مولایمان علیه السلام در مجالس فرحةالزهرا سلام الله علیها


یا امیرالمؤمنین علی علیه السلام


موضوع مطلب :